گفتگوی اختصاصی با خانواده اولین شهید مدافع حرم شهر کرج در سومین سالروز شهادت منتشر می شود؛
سرانجام همین اتفاق هم می افتد و شب که محسن ماموریتش به گفته فرمانده تمام شده است. به او بی سیم می زنند که برگرد عقب که نیروهای جدید بیایند اما محسن طبق آن غیرت و تعصبی که داشت نمی پذیرد و می گوید: نه من نمی‌توانم عقب برگردم چون این نیروها توجیح نیستند و من باید باشم این‌ها را توجیح کنم .
به گزارش نوید شاهد البرز؛ جوانان غیور ایرانی در هر دوره ای و در هر موقعیت جغرافیایی که ملت و مملکت خود را در خطر می دیدند، سینه را سپر آماج خطرها می کردند تا وطن و ناموس ایرانی و شیعه همچنان سرافراز بماند. شهید «محسن کمالی دهقان» از جمله مدافعان حرمی است که در اوایل مساله تعرض به حرم آل الله بند پوتین های خود را محکم تر کرده و با تاسی از پدری که در روزهای کودکی محسن رزمنده دفاع مقدس بوده است و به قول شاعر « پسر کو ندارد نشان از پدر/ تو بیگانه خوانش، مخوانش پسر» مهیای دفاع از حریم اهل بیت می شود. محسن « با غیرت و مشتاقانه» بی تاب از مظلومیت حرم حضرت زینب(س) به سوریه می رود.

پدرانی که جوانی پاک و متعبد خود را در جبهه های شرف و کرامت جنوب گذرانده اند، فرندانی تربیت کرده اند که حماسه هشت ساله دفاع مقدس را در سوریه و عراق تکرار کردند.

محسن و امثال محسن در هر برهه ای از زمان، شلمچه و هویزه و تپه های نبل و الزهراء نمی شناسند آنها تا پای جان برای آرمانهای انقلاب و اسلام ایستاده اند و جنگیدن در سوریه در مقابل تکفیری ها را مانند جنگیدن در رکاب امام حسین می دانند.بدرستی که چنین است و بر ماست که مدافع مدافعان حرم باشیم. در این روزهایی که بیشتربه ارزش جان فشانی این عزیزان پی برده ایم.

شرح مجاهدت های مسئولانه و غیرتمندانه شهید مدافع حرم « محسن کمالی دهقان» از کلام پدر
شهید والامقام« محسن کمالی دهقان » فرزند «یدالله» می باشد که در نهم بهمن ماه 1363، در کرج چشم به جهان گشود. وی که دانش آموخته دانشگاه امام حسین و امام علی می باشد از رزمندگان مدافع حرم بود که دوسال جانانه از حریم حرم اهل بیت دفاع کرد و در اوج حماسه آفرینی در تاریخ بیست و هفتم فروردین ماه 1395، در سوریه به درجه اعلی شهادت نایل آمد و تربت پاکش در بهشت سکینه کرج نمادی از استقامت و پایداری در راه ایمان و میهن می باشد.

شرح مجاهدتهای محسن عزیز از کلام پدر بسی شنیدنی ست و نوید شاهد البرز مفتخر به انتشار روایت پدرانه شهید مدافع حرم « محسن کمالی دهقان» می باشد:

شرح مجاهدت های مسئولانه و غیرتمندانه شهید مدافع حرم « محسن کمالی دهقان» از کلام پدر

***حاج آقا بیوگرافی کوتاه در مورد خودتان و و آقامحسن می فرمایید:

بنده «یدالله کمالی دهقان» هستم. ما اصالتا اهل حصارک کرج می باشیم و پدرم کارمند بازنشسته پست و تلگراف بود که ابتدا در تهران کار می کرد و اواخر کارشان و نزدیک به بازنشستگی ایشان در کرج بازنشسته شد. ما هشت فرزند که چهار تا خواهر و چهارتا برادر بودیم.من هم بچه پنجم بودم. بنده تحصیلاتم را در کرج سپری نمودم و در رشته مهندسی کشاورزی -دامپروری تحصیل کردم و در موسسه واکسن و سرم سازی کرج افتخار خدمت داشتم.

در بیست و دو سالگی در سال 1351، با همسرم که دختر دوست صمیمی پدرم بود ازدواج کردم.

ابتدا با پدر ومادر من زندگی می کردیم اما بعد از دو سال مستقل شدیم.مادرم به لحاظ اخلاقی شخصیت برجسته ای داشت و صاحب حسن خلق و سجایای اخلاقی بودو این احترام همگان را بر می انگیخت و ما در این مدتی که با ایشان زندگی کردیم خیلی روزهای خوب و آرامی داشتیم.

ما چهار فرزند داریم که آقا محسن سومین فرزند ما بود.او در سال 1363، در همین کرج به دنیا آمد. آن موقع ما در خانه های سازمانی موسسه رازی بودیم. اسم محسن را از اسمهایی که در قران گذاشتیم انتخاب کردیم.

*** شما و خانواده با شغل نظامی آقا محسن مشکل و مخالفتی نداشتید:

محسن از بچگی بچه صبور و به قول معروف بدون اذیت و آزار بود و کاراش رو هم خودش انجام می‌داد. از همون بچگی خیلی استقلال طلب بود.

ایشون دیپلمش را که گرفت وارد دانشگاه امام‌حسین(ع) و امام‌علی(ع) شد و بعد هم مستقیم وارد سپاه قدس شدو موفق به اخذ درجه سروانی و بعد که به شهادت رسید به درجه سرگردی مفتخر شد.

من با شغلی که آقا محسن انتخاب کرده بودند هیچ گونه مشکلی نداشتم و اتفاقا الگوش شاید خود بنده بودم. چون من خودم از ابتدای جنگ، قبل‌ازاینکه انقلاب پیروز شود، از سال 56 بعد از شهادت شهید مصطفی خمینی جزو اولین کسانی بودم که در تظاهرات و راهپیمایی کرج شرکت می‌کردم. بعد از پیروزی انقلاب ما این افتخار را داشتیم که در نهاد به فرمان امام خدمت کنیم.بااینکه کارم چیز دیگری بود مدتی در سپاه ماموربه خدمت بودم.در دوران دفاع مقدس از طرف سپاه در جبهه غرب و جنوب رزمنده بودم و آخرین ماموریتم هم در لبنان در خدمت برادران حزب الله بودم و مسئولیتم مسئول پادگان «بعلبک» در لبنان بود که هر چهار ماه به مرخصی می آمدم و می رفتم.من از سال 65 تا 67 در رفت و آمد بودم و تا روزای آخر جنگ ما آنجا بودیم. وقتی آمدم اینجا قطع نامه امضاء شدو پایان جنگ اعلام شد.

آقا محسن دیپلمش را در مدرسه شاهد کرج گرفت و او بسیجی فعال بود و خیلی هم پشتکار داشت در واقع محسن تربیت شده شجره طیبه بسیج بود تا اینکه در سپاه گزینش شد.ایشان به کارهای فرهنگی بسیار علاقمند بود و کارهای برپایی نمایشگاه کتاب و جلسات بسیج را انجام می داد. در بخش آموزش در بسیج هم فعالیت داشت و از آن بیشتر در هیات های مذهبی و مساجد فعالیت داشت.

دوستان محسن اغلب از همفکرهای خودش بودند و در بسیج فعال بودند.آنها هم مانند محسن ولایی بودند و محسن دوستانش رو از بین آنها انتخاب می‌کرد و من مشکلی با آنها نداشتم.

*** آقا محسن در سوریه چه کاری انجام می داد:

محسن جز مستشاران ورزیده بود و آموزش های ویژه ای را دیده بود که از جمله آنها آموزش چتربازی و کوهنوردی، دوره غواصی، آموزش انواع سلاح هابود که گواهینامه اش هم موجود است.

*** از آنجایی که محسن هم جوان بود چقدر به وضعیت ظاهرش اهمیت می داد:

وضعیت پوشش محسن طوری بود که سعی می کرد همیشه شیک و تمییز باشد و به نظافت خیلی اهمیت می داد و همیشه به خودش عطر می زد. این خیلی جالب بود ؛ روزی که پیکرش را از سوریه آوردند ما در معراج الشهدا که بودیم مسئولین آنجا می گفتند: شهید بسیار معطر بوده است.

***وجه اجتماعی آقا محسن چگونه بود:

محسن محبوبیت عجیبی در بین فامیل داشت. چون اخلاق محسن جوری بود که ما عصبانیتش را یک بار هم ندیدیم. ایشان بی‌اندازه مهربان، جوان‌مرد و سخاوتمند و عشق و علاقه اش این بود که بتواند کاری برای مردم انجام بدهد. امکان‌نداشت یکی کاری از او بخواهد و کار مشروع و قانونی باشد و محسن انجام ندهد.

***محسن در برخورد با غیر انقلابی ها چه استراتیژی داشت:

محسن روش خاصی داشت. او قوه جازبه اش خیلی زیاد بود. اگر می دید کسی هم مخالف عقیده‌اش است با او تند برخورد نمی‌کرد. با ملایمت برخورد می‌کرد و طبق گفته بزرگانمان و دینمان محسن با عملش مردم را جذب می‌کرد. او واقعا سعی‌می کرد آنچه اسلام گفته عمل کند. هم در برخوردش با مردم و هم سبک و سیاق زندگی اش مانند کمک به دیگران. محسن بین فامیل و دوستان و آشنایان یک الگو بود. محسن عصبانی می شد فقط سکوت می کرد.

** شما چطور توانستید آرمان‌هاتون رو به محسن انتقال بدید:

محسن هم کنجکاو بود و می پرسید و هم علاقه نشان می داد او در مورد شهدای دفاع مقدس بررسی می کرد و اتاقش پر ازعکس شهدای جنگ تحمیلی بود.او از شهدا الگو می گرفت و پای خاطرات ما از زمان دفاع مقدس می نشست.دردورانی که در لبنان بودم او نیز با یکی از دوستان من که مهندسی از حزب الله لبنان بود دوست شد و این دوستی مودتی دو طرفه بود و از آنجایی که محسن عربی را بلد بود با هم دیگر خوب ارتباط برقرار کردند. او در زمینه ایثار و شهادت بسیار بر محسن اثر گذاشت و یکی از دلایل موفقیت محسن درماموریت های سوریه و عراق، تسلط بر زبان عربی بود.

*** قبل از اینکه برود سوریه جای دیگه‌هم فعالیت برون مرزی داشت؟

خیر.ایشان قبل از اعزام به سوریه مسئول آموزش نیروی فاطمیون بود و برای اولین بار دو سال قبل از شهادتش اعزام شد.در سوریه کار مستشاری انجام می دادو بعد از بازگشت از سوریه به عراق رفت و در آنجا نیروهای مردمی و حزب الله را آموزش می داد.

در سومین اعزام به شهادت رسید.

*** حاج‌آقا زمزمه‌های سوریه رفتن را از کی آغاز کرد؟

از همون زمانی که به قول معروف درگیری‌ها در سوریه شروع شد. محسن آرام و قرار نداشت به خصوص وقتی که از طریق اخبار شنید این داعشی های تکفیری به حریم اهل بیت بی‌احترامی می‌کنند و بعضی مقبره‌هارا شکافتند و به نزدیکی حرم حضرت زینب رسیدند او منتظر و داوطلب بود هر لحظه اعزام شود.

*** داوطلبانه رفت یا به‌عنوان ماموریت نظامی رفت؟

دفعه اول به عنوان مستشار به تشخیص مسئولین و فرمانده ها رفت. ولی سری بعد که یک باربه سوریه رفت و دیگر نتوانست اینجا بماند و منتظر بود که دوباره برود. همکارانش می گفتند اینجا هم کار شما مهم است و به شما نیاز داریم.اما محسن می گفت:من باید آنجا باشم وگر نه نیروها آنجا نمی ایستند. می گفت: ما یک پایگاه و یک مقر را می گیریم اگر نیروهای ایرانی نباشند نیروها با کوچکترین پیش آمد آنجا را تخلیه می کنند.

اگر نیروهای ایرانی نباشند این‌ها آنجا را تخلیه‌می کنند. ما باید باشیم هم از لحاظ روحی و هم از لحاظ رهبری، فرماندهی و آنها را ارشاد بکنیم.

در طول دو سالی که به عنوان مدافع حرم در عراق و سوریه بودند فقط سه ماه ایران بودند.تا اینکه در تاریخ ششم فروردین 1394،اعزام شد و در بیست و هفتم فروردین ماه 1394، به درجه شهادت نایل آمد.

*** تصور می کردید که شهید بشود؟

بله؛ کارش طوری بود که هر لحظه احتمال شهادت محسن می رفت. خودش هم می‌دانست. بیشتر اوقات سی دی ها و کلیپ های شهدای مدافع حرم را در منزل می گذاشت و قصدش ایجاد آمادگی روانی خانواده بود.می گفت:دوستانم شهید شدند و کار ما به این شکل می باشد که شهادت هم دارد. «شهید مهدی عزیزی» که از دوستان صمیمی او بودو شهید شد خیلی روی محسن اثر گذاشت و تاب ماندن را از او گرفت.

***آخرین دیدار و اخرین بدرقه چگونه بود:

بدرقه‌اش طبق معمول، صبح زود بیدار شدیم نمازصبح را خواند و از زیر قرآن ردش کردیم. با برادر کوچکتر از خودش تا محل کار رفت و از انجا هم اعزام شد.

روز آخر هم، دو سه روز مانده به شهادتش بود که تماس گرفت.در ایام نوروز بود. حتی ما مسافرت بودیم ایشان زنگ می زد. مادرش هم می گفت: محسن بیا. ان شالله این دفعه بیایی، برات یک دختر خوب دیدیم خواستگاری می کنیم . محسن همیشه می گفت: من ممکنه شهید شوم.

*** چگونه از شهادت آقا محسن مطلع شدیدو نحوه به شهادت رسیدن چگونه بوده است:

خبرشهادت را؛  شب‌جمعه بود، برادر کوچکترش با دوستانش به شمال رفته بودند و بنا بود دو‌سه روزی بمانند. نصف شب دیدیم که برادرش به منزل اومد، بیدار شدم. نزدیکای صبح بود. گفتم چرا اومدی؟ واقعیت را به ما نگفت. گفت: پدر دوستم حالش به‌هم خورده به ما زنگ زدند برگشتیم. نگو خبر مجروحیت محسن در تلگرام منتشر شده است و در مسجد جامع همه دست به دعا بودند که محسن شفا پیدا کند و ما خبر نداشتیم.

دوباره صبح پسرم گفت: می‌خواهیم برویم به پدر دوستم سر بزنیم. بعد از چند ساعت رفت و برگشت. نزدیکای ظهر بود که اومد و دیدیم شروع کرد به گریه کردن و گفت: بابا محسن شهید شد و بعد همه دوستان و همکاران محسن آمدند.

نحوه شهادت محسن اینگونه بود که، چون خیلی از نزدیک با داعشی ها درگیر بودند و طبق آخرین گفتگوی بی سیمی بین محسن و فرمانده که موجود می باشد؛ محسن به همرزمانش بی سیم می زند که ما از داعش تلفاتی گرفتیم و اینا برمی‌گردند تا تلفاتشان را ببرند.

سرانجام همین اتفاق هم میافتد و شب که محسن ماموریتش به گفته فرمانده تمام شده است. به او بی سیم می زنند که برگرد عقب که نیروهای جدید بیایند اما محسن طبق آن غیرت و تعصبی که داشت نمی پذیرد و می گوید: نه من نمی‌توانم عقب برگردم چون این نیروها توجیح نیستند و من باید باشم این‌هارا توجیح کنم که همون شب درگیری پیش می اید که فاصله بین آنها و تکفیری ها در حدود ده تا پانزده متر بیشتر نبوده است. به شکلی سمت همدیگر نارنجک پرتاب می کردند که ترکش یکی از نارنجک های پرتاب شده کنار محسن به سرش اصابت می کند.

همرزمانش گفتند که دوتا ترکش به سرش اصابت می کند. یکی را تو بیمارستان حلب درمی آوردند و مشکلی نداشته است. اما دیگری عمیق بوده است زمانی ترکش را در می آورند تو کما می رود و بعد از چندساعت هم شهید می شود.

*** حاج آقا شهادت محسن برای شما سخت بود:

خب؛ سخت که بله بود. مگه میشه که سخت نباشه؟!! ‌جوانی که با جوان های دیگر فرق دارد و نمونه است. جز مهربانی و جز محبت و جز کمک از او چیزی ندیدیم. مگر می شود وقتی به آدم می گویند دیگه نمی توانی فرزندت را ببینی، سخت نباشد!!؟ اما با همه تفاسیر دیگه ما از ائمه در سعه صدر بالاتر نیستیم موقعی که حضرت علی اکبر عازم میدان نبرد می شود.امام حسین اظهار ناراحتی می کند.

بهر حال خداوند صبرش را به ما می دهد. ما که سعادت نداشتیم شهید شویم اما فرزندانمون این سعادت را داشتند.خداوند به خانواده شهدا صبر جمیل و جزیلی عنایت کرده است و خانواده ما بعد از ملاقات با حضرت آقا و استماع فرمایشات مبارک ایشان تمام ناراحتی هاو بی قراری های ناشی از فراق که داشتند فروکش کرد.

*** مزار شهید محسن کمالی دهقان کجاست؟

در بهشت سکینه، بنا به وصیتی که کرده بود و به مادربزرگش خیلی علاقمند بود نزدیک ایشان آرامیده است. محسن اولین شهید بهشت‌سکینه‌است.

البته شهید گمنام هم داشتیم. منتها شهید دیگه‌ای نداشتیم. واقعا استقبال خیلی خوبی شد. الان هم واقعاپنجشنبه و جمعه و مناسبتها مردم خیلی ابراز احساسات، ابراز علاقه وارادت به شهید می کنند.


اباذری - نوید شاهد البرز

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده