کد خبر: ۴۲۴۴۸۸
تاریخ انتشار: ۲۸ اسفند ۱۳۹۶ - ۲۱:۵۱
اختصاصی نوید شاهد البرز با خانواده شهیدان «اقتدار» صفری؛
نوید شاهد البرز در روزهای پایانی سال یادی می کند از شهدایی که در راه رشد و بالندگی کشور عزیزمان ایران جان خود را فدا نمودند و به دیدار مادر و همسرانی می رود که هنوز پرچمدار ایثار و شهادت هستند و به فرموده امام خامنه ای اگر این مادران و همسران فداکار شهدا نبودند باب شهادت بسته می شد.
دو نسل پرچمداری راه شهادت و حقیقتدو نسل پرچمداری راه شهادت و حقیقت


به گزارش نوید شاهد البرز؛

در آبان ماه 1390، شهید «طهرانی مقدم» و یارانش، همرزمان قدیمی دفاع مقدس کسانی که عمرشان وقف اقتدار ایران زمین نمودند و در راه اعتلای کشورمان گام های خطیری بر داشتند که تقدیرشان بر شهادت رقم خورد و همه خوبان  در یک لحظه آسمانی شدند و ملتی را در فراق خود باقی گذاردند. ملتی که به وضوح می داند امنیت و آرامشش را مدیون چه کسانیست. این کبوتران سپید بال به شهدای اقتدار معروف شدند.

نوید شاهد البرز در روزهای پایانی سال یادی می کند از شهدایی که در راه رشد و بالندگی کشور عزیزمان ایران جان خود را فدا نمودند و به دیار مادر و همسرانی می رود که هنوز پرچمدار ایثار و شهادت هستند و به فرموده امام خامنه ای اگر این مادران و همسران فداکار شهدا نبودند باب شهادت بسته می شد.

خانم« گلناز میرزایی» همسر شهید «بایرام علی صفری» و مادر شهید «بهمن صفری» از شهدای اقتدار که همسر و فرزندش در یک روز به درجه رفیع شهادت نایل می شوند. در گفتگو اختصاصی با خبرنگار نوید شاهد البرز چنین مطرح می کند:

  •  حاج خانم لطفا از روزهای آغاز زندگی مشترک و آشنایی و ازدواج با همسرتون بفرمایید:

من «گلناز میرزایی» همسر شهید « بایرامعلی صفری» و مادرشهید «بهمن صفری» هستم. همسرم در بیستم تیرماه 1344، در «قرچک ورامین» به دنیا آمد. وی تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم ادامه داد و در سال 1360، ما ازدواج کردیم . آغاز زندگی مشترک ما با مجاهدتهای شهید شروع شد و او در آن سالها جز مشمولان خدمت سربازی بود و برای خدمت زیر پرچم جمهوری اسلامی و برای دفاع از کشور به کردستان « سردشت» رفت. ما صاحب سه فرزند شدیم . دو پسر و یک دختر داشتیم. بعد از جنگ همسرم ابتدا کارش را در پادگان «شهید حسن باقری » در هوا فضا  شروع کرد. سمت ایشان کنترل کیفیت بود. بعد از بیست سال کار و پنج سال هم که رهبر اعلام کردند بازنشسته شد. بعد از بازنشستگی از طریق پسرم بهمن که در پادگان مدرس کار می کرد متوجه شد به وجودش نیاز هست در پادگان مدرش مشغول کار شد و با هم سر کارمی رفتند و می آمدند. من و پدرشان به ایشان می گفتیم حالا که بازنشسته شدید دوباره سرکار نروید اما او می گفت2 که من اگر کار نکنم می میرم.

  •  در مورد زندگی با شهید « بایرامعلی صفری» و شخصیت و منش این شهید بفرمایید:

شهید شخصیت خوبی داشت. مرد با وفایی بود. اخلاقش خیلی خوب بود هرگز در خانواده اوقات تلخی نداشت. دست و دلباز بود. به همه حتی به غیر خانواده هم کمک می کرد. عشق مسافرت بود ما سفرهای خاطره انگیزی با هم داشتیم. با همکارهاشون رابطه خوبی داشت. تقریبا چهل نفر از همکارانشان در پادگان به شهادت رسیدند.

  •  آخرین لحظات با همسر و پسرتان چگونه گذشت:

شب قبل از شهادت به ایشان زنگ زدند که آقای صفری فردا سرکار باشید. فردا رفت سر کار غروب بود که زنگ زد و با دخترم صحبت کرد رابطه همسرم با دخترم خیلی صمیمی بود و مشخص نبود که پدر و دختر هستند اینقدر که همسرم سر به سر دخترم می گذاشت. اون شب همه در منزل بودند و شب خوبی داشتیم که همسرم اعلام کرد من ساعت یک بامداد باید سرکار باشم. کفتیم چرا یک شب ؟! گفت من حتی نباید میومدم الان اونجا کار داریم اما به حاجی(شهید طهرانی مقدم) گفتم: من چند ساعت برم خونه به بچه ها سر بزنم برگردم. ان شب صورتش خیلی نورانی شده بود. دستم را کشیدم به صورت همسرم گفتم: صورتت چقدر برق می زند. آمد و نشست در رفتارش نگرانی مشخص بود. از او پرسیدم: چرا نگرانی؟ گفت: برای نوه ام که پدرش فوت کرده؛ نگرانم. می گفت پدر ندارد من باید سرو سامانش بدهم. چند ساعتی استراحت کرد و آماده رفتن شد. موقع رفتن برای من دستی تکان داد که هیچگاه این کارو نمی کرد تعجب کردم. از پنجره پسرم را دیدم که او هم داشت بالا را نگاه می کرد او نیز دستی تکان داد و رفت. با خودم گفتم: خدایا! این پدر و پسر چرا امروز نگاه سنگینی داشتند و مثل همیشه نبودند. انگار با نگاهشان داشتند دل می کندند. آنها که رفتند من رفتم و خوابیدم با اینکه خیلی دلهره و اضطراب داشتم اما خوابم برد.

خواب عجیبی دیدم . در جایی آتش سوزی شده بود و من درون گودال بزرگی افتاده بودم که هلیکوپترها در هوا در حال پرواز بودند . من و بایرام با هم بودیم که ناگهان بایرام از گودال در آمد و رفت و من تنها ماندم از خواب که بیدار شدم ساعت سه بامداد بود.

فردا آن روز در حالیکه با تلفن با عروسم صحبت می کردم  و برای عید غدیر برنامه ریزی می کردیم؛ سه روز به عید غدیر مانده بود و عروسم و دخترم قرار بود با هم به منزل مادر شوهرم بروند و من و همسرم هم بعد از انها برویم. که صدای انفجار خیلی مهیبی را شنیدم. تلفن را قطع کردم به آقای صفری زنگ زدم که جواب نداد و همسایه ها که مطلع شده بودند که ملارد انفجار شده به من زنگ زدند و سراغ آقای صفری را گرفتند. به شهید «دشتبان زاده» و شهید« کنگرانی» زنگ زدم که انها هم جواب ندادند. به منزل شهید دشتبان زاده زنگ زدم پسرش گفت به ما گفتند که پمپ گاز توی پادگان ترکیده است.

من و دختر و عروسم ساعت سه بعد از ظهر به طرف پادگان راه افتادیم که دیدیم راه را بستند و نتوانستیم جلو برویم. به ما گفتند که زخمی ها را به بیمارستان بقیه الله بردند. رفتیم بیمارستان اما خبری از همسر و پسرم نبود . گفتند شهدا را به پادگان المهدی بردند. تا اینکه به ما گفتند برای شناسایی بیایید و همسرم شناسایی شد و پسرم هم چند روز بعد با آزمایش دی ان ای شناسایی شد. پیکر شهدا را در گلزار شهدای در جوار امامزاده طاهر به خاک سپردیم.

پسرم خیلی شخصیت آرامی داشت بهترین فرزندم بود. شهادت لیاقتش بود که به این درجه رسید.بهمن در بیست و پنجم بهمن ماه 1364، در تهران به دنیا آمد و زمانی که به دنیا آمد پدرش رزمنده  جبهه دفاع مقدس بود تا مقطع دیپلم ادامه تحصیل داد.در پادگان مدرس مشغول کار شد .

  • همسر شما با سال ها حضور در جنگ تحمیلی به شهادت نرسیدند و در این حادثه در حین رقم زدن ورقی از اقتدار کشور عزیزمان به شهادت رسیدند را چگونه ارزیابی می کنید:

سرنوشت و تقدیر همسرم بعد از سالها جهاد در مناطق جنگی این بود که حتی یک خار به پایش نرود و در ملارد درحین تلاش برای ارتقا کشورش در علم و فن آوری ، تحقیقات و توسعه فعالیت های موشکی شهید شود. ما کم کم متوجه شده بودیم که کار همسر و پسرم ریسک ها و خطراتی به دنبال دارد اما چون آنها عاشقانه کارشان را دوست داشتند ما هم دلهره و ترس هایمان را بروز نمی دادیم. شهادت راهی بود که خود آنها با پذیرفتن تمامی خطرات انتخاب کردند . آنها می خواستند که ایران به آن حد از پیشرفت موشکی و هوا و فضا برسد که بتواند از ملتش در مقابل هجوم دشمنان دفاع کند. من فکر می کنم حضورشان در این سالها برای کشورمان لازم بوده و مثمره ثمر بودند که خداوند شهادت ایشان را به تاخیر انداخت و گرنه شهادت در تقدیر ایشان بود. پسرم هم راه پدرش را رفت چون او نیر پدرش را بسیار قبول داشت. من در یک لحظه همسر و مادر شهید شدم . در یک لحظه مسئولیت بسیار بزرگ بر دوش من گذارده شد که امیدوارم تا زند هستم بتوانم از عهده آن بر بیایم.

  • خانم «سحرآجودانی » شما همسر شهید « بهمن صفری» هستید در مورد چگونگی آشنایی با شهید و ازدواج و زندگی با ایشان بفرمایید:

خانه ما در همین محل بود و ما همسایه بودیم که بهمن به خواستگاری من آمد. من در آن زمان بسیار کم سن و سال بودم در مقطع دوم دبیرستان درس می خواندم که پدرم بهمن را بسیار پسندید و با اینکه من محصل بودم. گفت: این پسر خوبی هست و باید تو با این خواستگار ازدواج کنی . من هم که بهمن را دیدم خوشم آمد و ما ازدواج کردیم ومراسم ازدواج ما در روز ولادت حضرت فاطمه سال 1384، شکل گرفت. چهارسال زندگی مشترک داشتیم و روزهای پراز خوبی و خوشی من با بهمن و خانواده اش داشتم. بهمن شخصیت ارام داشت وخیلی خوش قلب بود. ابتدا بهمن در شرکتی وابسته به ایران خودرو کار می کرد و بعد وارد پادگان شد و سه سال در پادگان مدرس کار می کرد و من نمی دونستم چه کاری انجام می دهد . یکبار ما را دعوت کردند برای قدردانی از خانواده های کارمندان پادگان مدرس من آنجا همکاران و خانواده هاشون را دیدم.

خیلی شب ها سرکار بودند و مشخص بود که کارشان از اهمیت خاصی برخوردار است اما با این حال من باز هم دقیقا نمی دونستم کارشون چی هست و خودشون هم اصلا در مورد کار در خانه صحبت نمی کرد. قبل اون روز هم که تست داشتند دو سه شب بود که منزل نیامده بودند.

یکی از همکارانشون که از محل حادثه دور تر بودند برای من تعریف کرد که بهمن وضو گرفت که به نماز خانه برود و نماز بخواند. حاج آقا ( شهید طهرانی مقدم) صداشون کردند و گفتند که بگویید بهمن بیاید او باید باشد.

  • در مورد شخصیت و منش شهید بفرمایید:

بهمن ادم شوخ طبعی بود و همیشه مخصوصا این اواخر خیلی در مورد شهادت شوخی می کرد. بهمن می گفت: یکی از دوستاشون آقای« سلگی» از همه دوستان و همکاران بی خبر عکس می گرفت و از هرکس عکس می گرفت، شهید می شد. یک روز بهمن اومد و گفت: بالاخره سلگی از من عکس گرفت. اون روز ما کلی با هم خندیدیم. بعد از شهادت بهمن، آقای سلگی همون عکس را به من داد.

یکبار هم که ماموریت رفته بودند سمنان به آنها پلاک هایی داده بودند که برای شناسایی آنها بود. وقتی که برگشت از سمنان من پلاک را بین لباس ها دیدم پرسیدم این چیه ؟ گفت: برای شناسایی... نمی دونم چرا اما دوتایی کلی خندیدم من بیشتر از او ...درک اینکه روزی بهمن شهید شود برام خیلی غریب بود اما او خودش خوب می دانست که کارش چیست و از همه خطرها آگاه بود. من درکی از این موضوع نداشتم که کارشون اینقدر ریسک بالایی داشته باشد. یادم می آید من می خندیدم و بهمن هم من رو نگاه می کرد. بهمن همیشه می گفت ما همه مسایل امنیتی را رعایت می کنیم.

  •  حرف های پایانی

زندگی ان چهار سال خیلی خوب بود و فراق بهمن سخت بود ولی عادت کردیم. برای ما که دو نفر را از دست دادیم خیلی سخت بود و تنها کسی که توانست و قوت قلب من بود و من با دیدن او به خودم آمدم. مادر همسرم بود کسی که بیشتر از همه ما داغدار بود .او با روحیه خوب و قدرتی که داشت و مدیریت خوبی که داشت ما رو به زندگی برگرداند. هنوز هم این خانواده مامن من است و من ارامشم را در این خانه می یابم.

من حضور بهمن را در زندگی احساس می کنم و هر جایی به مشکل بر می خورم امداد او به من می رسد و مطمئنم که او ما را تنها نگذاشته است. شهادت بهمن من را از دوران رویا و کودکی بیرون آورد و من را بیش از پیش و از نزدیک و با همه وجود با مقوله ای به نام شهادت آشنا کرد.

من یکبار به منطقه جنگی شلمچه رفتم و به همه توصیه می کنم که یکبار هم شده به این مناطق سفر کنند و ببینند که چه جوانهایی چه دسته گلهایی در این مناطق جان خودشان را برای ما و کشورمان فدا کردند. شهدای اقتدار هم نمادی از جانفشانی مردان آزاده ای می باشد که برای رشد و اعتلای کشورمان جان خود رافدا کردند.


                                 گفتگو از نجمه اباذری

نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید