بازنشر گفتگوی با مادر شهید «بهنام محمدی‌راد» به مناسبت سالروز شهادت
....اخبار تلویزیون را می دیدم ، آقای حیاتی گوینده اخبار اعلام کرد که پسری نوجوان حدودا دوازده سیزده ساله با موهای لخت و لاغر اندام بعد از حماسه ها و دلاوریهای فراوان در خرمشهر به شهادت رسید...
آن بزرگ مرد کوچک بهنام من بود...
نوید شاهد البرز:

شهید «بهنام محمدی راد» بهنام کوچک که تا دیروز دانش آموز مدرسه بود امروز مرد جنگ و نبرد شده است و آماده دفاع از خرمشهر. به مادر می گوید: مرا غسل شهادت بده. من پیرو مرید و مرادم امام حسین(ع)  آماده جهادم ، مادر که از تعجب چشمانش به بهنام خیره مانده از او می پرسد: پسرکم این حرفها چیست که می گویی؟ تو هنوز بچه ای، ولی بهنام مادر را می بوسد و می گوید: مادر شیرت را حلالم کن، فرصتی نمانده دشمن کم کم وارد خرمشهر می شود. شیر بچه کوچک همه کوچه پس کوچه های خرمشهر را مثل کف دستش می شناسد زیرا که در این کوی برزن بسی کودکی کرده ... امروز مردی شده راست قامت و نستوه که سینه سپر کرده در مقابل دشمن ...شیپور جنگ که زده می شود کودک کوچه و گرگم به هوا یک شبه مردجنگ می شود.

آری!بهنام همرزم شهید « محمد جهان آرا» همان بچه محل قدیمیشان دوش به دوش با دشمن می جنگد.

همین دیروز در این کوچه ها بازی می کرد امروز دنبال اسلحه و نارجک می گردد که جلوی دشمن متجاوز بایستد. دانش آموز بسیجی که به گفته مادر عاشق امام خمینی بوده و شبها بر پشت بام خانه در ماه دنبال تصویری از امام بوده  در مکتب این مرد بزرگ و وارسته چگونه تربیت می شود که در سیزده سالگی ادای تکلیف می کند.

آن بزرگ سردار کوچک بهنام من بود...

در آستانه روز دانش آموز، خبرنگار نوید شاهد البرز به دیدار مادر «شهید بهنام محمدی راد» می رود تا از زبان مادر بهنام را بهتر بشناسد.

من «نصرت مظفری نیا» مادر شهید «بهنام محمدی راد»، اهل خرمشهر هستم، بهنام فرزند اول من بود بعد از او دو پسر و یک دختر هم دارم. بهنام در روز دوازدهم بهمن سال 1345 در خرمشهر یه دنیا آمد. روحيه رادمردي و شجاعت از دوران كودكي در او موج مي زد. او روزهاي پر شور انقلاب را درک نمود و با سن كمي كه داشت همراه با من در راهپيمايي های روزهای شکوفایی انقلاب شركت مي کرد, و به حضرت امام عشق مي ورزيد و در پخش اعلاميه امام به ديگر برادران خود كمك مي كرد.

سال 1359، بود که جنگ شروع شد عراقیها کم کم به خرمشهر رسیده بودند بهنام هم مانند همه جوان های خرمشهری با سن کمی که داشت مقابل عراقیها ایستاد. بهنام عاشق امام حسین بود و در دفاع از کشورش به امام حسین اقتدا کرد.

خرمشهر زیر بمباران هوایی بود همه کم کم از خرمشهر خارج می شدند و خانواده ما هم تصمیم داشتند که خرمشهر را ترک کنند اما بهنام حاضر نبود با ما بیاید. بهنام با دیگر جوانان خرمشهری به فرماندهی «محمد جهان آرا» که او را از بچگی می شناخت، در جبهه های خارج خرمشهر می جنگیدند.

یک روز بهنام  آمد به من گفت که من در خرمشهر می مانم شما با بقیه شهر را ترک کنید و بروید . گفتم: بهنام جان! ما کجا برویم! گفت: هر جایی که دیگران می روند. گفتم: من بدون تو نمی روم .

گذاشتن بهنام در خرمشهر زیر این همه گلوله و بمب باران برایم غیر قابل تصور بود . این بود که ماندم تا بهنام شاید نظرش عوض شود و با ما بیاید.

روزها می گذشت جوانها مقاومت می کردند و من بهنام را دو سه روز یک بار هم نمی دیدم. برای دیدن بهنام با کودک تازه به دنیا آمده ام به مسجد خرمشهر می رفتم، آنجا منتظرش می ماندم تا از شلمچه بیاید. در مسجد به خانمها کمک می کردم چون در مسجد خانمها مشغول تهیه و طبخ غذای رزمندگان بودند.

وقتی بهنام به مسجد می آمد و من را آنجا می دید می گفت : مادر شما چرا مانده اید! چرا هنوز نرفتید! عراقیها می خواهند وارد خرمشهر شوند، شهر امن نیست. من هم می گفتم : بدون تو نمی روم...و این جدال بین ما بی نتیجه می ماند. من به خانه بر می گشتم و بهنام با همرزمانش به جبهه می رفت.

غسل شهادت

یک روز که در خانه بودم بهنام گفت: آمده ام غسل شهادت کنم ... من خیلی تعجب کردم و ناراحت شدم . گفتم: پسرم تو بچه ای این حرفها چیست؟! بهنام نامه ای از محمد جهان آرا به من نشان داد در آن نامه نوشته بود شما و مخصوصا بهنام غسل شهادت کنید...

بهنام غسل شهادت کرد و رفت. انگار بهنام بزرگ شده بود دیگر آن کودک چند روز پیش نبود. او دلاورانه و شجاعانه از بین گلوله توپ و تانک دشمن جلو می رفت و آنها را شناسایی می کرد و حتی به آنها حمله می کرد و با نارنجک آنها را به هلاکت می رساند.

بزرگ سردار کوچک

دانش آموز کوچکی که دیروز در سنگر مدرسه درس می خواند امروز غسل شهادت کرده و روزهاست که در حال دفاع از شهرش است. بهنام خیلی باهوش بود، به من گفت: مادر من شهید می شوم برای من گریه می کنی؟ گفتم: پسرم این حرفها را نزن،  گفت: من غلام امام حسین (ع) هستم. مادر شیرت را حلالم کن...

می گفتند: بهنام همه خرمشهر و اطراف را بلد بود و وارد لشکر عراقیها می شد و چون سنش کم بود و عربی هم بلد بود کسی شک نمی کرد که رزمنده بسیجی باشد. بعد هم با ذکاوتی که داشت آنجا را منفجر می کرد و بر می گشت.

آتش بر روی خرمشهر بالا گرفت. از منزل پدرم به منزل خودم آمدم تا چمدانها را ببندیم و از خرمشهر برویم که حمله هوایی شد و من نتوانستم چیزی بر دارم بچه ها را برداشتم بدون بهنام با برادرم از خرمشهر به شهرسفید رود در شمال کشور که خانواده همسر برادرم ساکن آنجا بودند، رفتیم.

بدون بهنام خواب و خوراک نداشتم چشمم را که روی هم می گذاشتم خواب بهنام و خرمشهر را می دیدم . هشت روز از آمدن ما به این شهر شمالی می گذشت و ما از بهنام بی خبر بودیم.

بیست و هشتم مهر ماه سال 59 بود، شب که اخبار تلویزیون را می دیدم، آقای حیاتی گوینده اخبار اعلام کرد که پسری نوجوان حدودا دوازده سیزده ساله با موهای لخت و لاغر اندام بعد از حماسه ها و دلاوریهای فراوان در خرمشهر به شهادت رسید.

آن نوجوان، آن بزرگ سردار کوچک بهنام من بود ...

پیکر بهنام را در بالای تپه ای در مسجد سلیمان به خاک سپردند و اکنون چندین شهید گمنام هم در آنجا به خاک سپرده شده است.


اسطوره ای که همیشه می درخشد

شجاعت و دینداری بهنام قابل تحسین بود. عشق به امام حسین و امام خمینی در وجودش شعله می کشید و همین عشق منبع فیضی بود که او را به چنین سعادتی رساند که نام بهنام امروز بر بلندای خرمشهر و همه شهرهای ایران به عنوان یک اسطوره می درخشد. این نوجوان کم سن و سال در آن سالها به همه ما درس شجاعت و تاسی بی چون و چرا از ولایت را داد.

بهنام مدرسه که می رفت شاگرد زرنگی بود معلم بهنام هم به شهادت رسید.او به امام خمینی علاقه زیادی داشت، شبها می رفت روی پشت بام و می گفت: عکس امام را در ماه آسمان می بینم. می گفت:« عکس امام توی ماه، رو پَهلوی سیاه».

به شهید «بهنام محمدی راد» به خاطر رشادت هایش در دفاع از میهن درجه سرداری دادند.

آن بزرگ سردار کوچک بهنام من بود...

              

                   گفتگو از نجمه اباذری

برچسب ها
غیر قابل انتشار : ۰
در انتظار بررسی : ۱
انتشار یافته: ۱
ناشناس
|
United States
|
۲۳:۴۴ - ۱۳۹۷/۰۶/۲۳
0
0
افتخار ما بختیارهاست و من افتخار میکنم بهنام شجاع از طایفه مدملیل بود.
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده