گفتگوی اختصاصی به مناسبت سالروز شهادت فرمانده گردان «محمد سعید آخوندی»
...بغلش کردم و بوسیدم و به او گفتم: سعید جان! از خودت به ما خبر بده، خیلی دوستش داشتم چالاکی، بی باکی، جسارت واعتماد به نفس اورا تحسین می کردم...

خواهرانه ای از رشادت های عاشقانه دو برادر و پدر شهیدشان

نوید شاهد البرز در سالروز شهادت « شهید محمد سعید آخوندی» به دیدار خانم دکتر «مریم آخوندی» می رود که خواهر شهیدان « محمد سعید و مسعود آخوندی» و فرزند شهید « محمد اسماعیل آخوندی» می باشد. مریم آخوندی زینب وار روزهای زندگی پراز خاطره و ارزشمند با پدر و برادران را  با نثری شیوا و دلنشین روایت می کند.

در سحرگاه نهمین روزآبان ماه سال 1339 شمسی چهارمین فرزند سیده خانم صدیقه گل آزاد ازسلاله پاک نبی اکرم(ص) به دنیا آمد.
هشت سال از زندگی مشترک او با همسرش می گذشت درخانواده ای تهرانی ومتدین بدنیا آمده بود و تا کلاس ششم ابتدایی درس خوانده و شانزده ساله بود که به عقد حاج محمداسماعیل آخوندی که در آن زمان 26سال داشت درآمده بود.
 همسرش از کسبه کرج بود و در کار پیشه وری، حجره ای داشت و مورد اعتماد اهالی بازار بود.
مراسم خواستگاری و آشنایی مثل همه دختران و پسران آن زمان تحت نظر بزرگان و والدین انجام شده بود و زندگی مشترکشان را در کرج شروع کرده بودند.
حاصل زندگی مشترک آنها سه پسر و چهار دختر بود که یک پسرشان در کودکی دچار سوختگی و در روند درمان آن دچار ذات الریه شد و از دنیا رفت، یکی از دخترانشان زهرا آخوندی در حکومت نظامی، در اثر تهاجم نیروهای رژیم به مغازه و ضرب و شتم پدر- که مردم معترض را در راهپیمایی از طریق درب پشت مغازه به دانشکده کشاورزی هدایت و فراری داده بود – در حالی که زهرا تنها در مغازه و شاهد ضرب و شتم پدر بوده از ترس بیهوش شده و متعاقبا دچار بیماری سختی گشت بعدا به تشخیص پزشکان دچارسرطان خون شده بود و بعد از دو سال مبارزه با بیماری متاسفانه بهبودی حاصل نشد و د رسن چهارده سالگی به دیار باقی شتافت.
دو پسر به نام های مسعود و سعید هردو به فاصله کوتاه از هم شهید شدند و پدرشان نیز چهار سال بعد با شهادت در عملیات والفجر8 به دیدار فرزندانش شتافت.
سالها بعد بر اثر صدمات ناشی از فوت و شهادت همسر و فرزندان خانم صدیقه گل آزاد نیزدر  سال95  دار فانی را وداع گفت.
از آن خانواده نه نفره اکنون سه خواهر در قید حیات هستند که به مناسبت سی و هفتمین سالگرد شهادت فرزند چهارم و اولین شهید خانواده پاسدار رشید اسلام سعید آخوندی مصاحبه ای با خانم مریم آخوندی انجام گرفت که حاصل این گفتگو تقدیم خوانندگان محترم می شود.

خواهرانه های «مریم آخوندی » از دو برادر و پدر شهیدش

لطفا خودتون رو معرفی کنید؟
مریم آخوندی هستم متولد سال 1334 بازنشسته دانشگاه فرهنگیان ودارای مدرک دکتری تخصصی فلسفه و کلام اسلامی، استاد دانشگاه مذکور و صاحب سه فرزند ...
در مورد جو خانوادگی خود در پیش از انقلاب برایمان صحبت کنید
ایشان فرمودند: من دومین فرزند خانواده بودم قبل از من برادرم مسعود با فاصله دو سال و بعد از من یک خواهرو بعد برادر دیگرم سعید بود و بعد از سعید خواهرم زهرا به دنیا آمدند.
پدر و مادرم حساسیت زیادی روی درس و تربیت دینی ما داشتند، در آن موقع تعداد مدارس کرج خیلی محدود بود و من در یکی از این مدارس دولتی تا کلاس چهارم درس میخواندم بعلت اینکه استعداد زیادی نسبت به همکلاسیهای دیگر داشتم همراه با چند دانش آموز دیگر توسط مدیر یک مدرسه ملی انتخاب و به مدرسه خندان رفتیم و تا کلاس ششم دبیرستان در آن مدرسه درس خواندم و قبل از گرفتن دیپلم در سال 1352 ازدواج کردم.
برادرم مسعود در رشته مهندسی کشاورزی دانشگاه ساری درس میخواند و برادرم سعید دانش آموز دوره دبیرستان بود.
سال 54 یکبار برادرم مسعود را به خاطر شرکت در اعتراضات دانشجویی دستگیر کرده بودند و چند ماه در زندان ساری بود و چون خیلی آسیب دیده بود بسیار محتاطانه عمل می کرد.
همزمان با شروع ندای انقلاب فعالیت های سیاسی سعید شروع شد ، سال سوم دبیرستان بود و در بیشتر راهپیمایی ها و تظاهرات تهران وکرج شرکت می کرد و بیشتر راهپیمایی ها را رهبری می کرد.
شجاعت و بی باکی سعید در دوران انقلاب
سعید بسیار شجاع و دلیر بود اطلاعات سیاسی وهوشیاری خاصی داشت، یکبار از او پرسیدم سعید تظاهرات میلیونی چگونه تشکیل می گردد؟
پاسخ داد: فقط یک نفر عامل تظاهرات می باشد ولی آن یک نفرباید شجاع، نترس ودلیر باشد و به راهش ایمان داشته باشد و فریاد آزادی سر بدهد، مطمئن باش پشت سرش از هر کوچه و خیابان صدها انسان آزاده به او ملحق می شوند و به این صورت راهپیمایی های میلیونی تشکیل می شود.
سعید شب ها به پشت بام می رفت و با صدای بلند فریاد الله اکبر سر میداد صدای رسای او درسرتاسر محله ی امامزاده حسن کرج می پیچید.
برادر بزرگترم مسعود بارها به او تذکرمیداد که بی مهابا نباشد ولی گوش سعید به این حرفها بدهکار نبود، یک شب در حالیکه شعار الله اکبرمیداد به سمت منزل می آمد درب منزل بسته بود و ماموران به دنبالش بودند، سعید خودش را زیر کامیونی که در خیابان پارک بود مخفی میکند مامورین او را پیدا نمی کنند و در حالیکه از محوطه دور می شدند سعید دوباره از زیر کامیون بیرون می آید و شروع به شعار دادن میکند.
یک بار در بحبوحه و گرماگرم روزهای شروع انقلاب توسط ساواک شناسایی می شود وبرای دستگیری او به منزل می آیند ولی ایشان منزل نبودند،خانه را به هم می ریزند و پدرم را مورد ضرب وشتم قرار می دهند.
بعد از ضرب و شتم، پدرم را با خود می برند ومی گویند که در صورت معرفی سعید او را آزاد میکنند ، سعید خودش را به شهربانی معرفی میکند و پدرم را آزاد میکنند و خودش یک ماه در زندان قزلحصار حبس می شود.
به گفته دوستانش در زندان هم دست از فعالیت بر نمیدارد ودر ودیوار زندان را پر از شعارهای انقلابی و ضد پهلوی میکند.
سعید همزمان با پیروزی انقلاب جوانی نوزده ساله ورشید بود ، پس از انقلاب او را خیلی کم می دیدیم، در اولین دوره انتخابات کشور فعالیت زیادی داشت وجزء اولین نفراتی بود که به عضویت کمیته انقلاب اسلامی وسپس سپاه پاسداران درآمد.
مبارزات گسترده ای با اشرار،قاچاقچیان وگروه های ضد انقلابی داشت به وظیفه اش عشق می ورزید وتمام وقت در خدمت انقلاب و کشور بود.
اعزام به کردستان
همزمان با شروع غائله کردستان به آنجا اعزام وبا کومله ها و دموکراتها درگیر شد. خاطرات زیادی از شرارتها ،خیانتها وظلم های آنها تعریف می کرد، بعد از بازگشت از کردستان مقارن با وفات خواهرش(زهرا آخوندی) و رفت آمدهای مکرر به بهشت زهرا و گذر از قطعه شهدا بویژه شهدای سپاه که در درگیری با اشرار در شهرهای کردستان به شهادت رسیده بودند، در حالیکه به شهادت آنها غبطه می خورد، می گفت: «این قبرها را که می بینی در زیر آن بهشت برپاست، خوشا به سعادت شهدای کردستان که آنجا هستند.»
با شروع جنگ تحمیلی به «گروه چریکی شهید چمران» پیوست قبلا آموزش های لازم را برای جنگ های چریکی دیده بود در همین حملات چریکی در اثر برخورد گلوله آرپی جی وانفجارماشین سپاه ،ازناحیه پا مجروح شد و برای مداوا به کرج برگشت،با پای زخمی هر روز ساکش را برمی داشت وبرای اعزام مجدد به پادگان می رفت، بالاخره بعد از اصرارهای زیاد با اعزام وی به منطقه موافقت کردند.
زمان رفتن به منزل من آمد قرآن مجید را آورد وسوره مبارک محمد (ص) را قرائت کرد با اشتیاق بسیار تک تک آیات جهاد را با دقت می خواند و اشاره می کرد که همه این آیات مصداق جنگ ما با دشمن بعثی است.
محمد سعید همیشه می گفت:در دنیا باید طوری زیست که بعد از مفارقت، در آن جهان حسرت و افسوس این دنیا را نخوریم.. قطعا دنیای واپسین باید برایمان بهتر باشد.
وقتی به می گفتم دیگر جبهه نرو و ادامه تحیل بده می گفت: تصمیم دارم در مدرسه ای درس بخوانم که به دنبالم افراد زیادی به درس، مدرسه و مسیر زندگیم(شهادت) اقتدا کنند.

بغلش کردم وبوسیدم و به او گفتم: سعید جان! از خودت به ما خبر بده، خیلی دوستش داشتم چالاکی، بی باکی، جسارت واعتماد به نفس اورا تحسین می کردم.
ازاو پرسیدم: چه جوری ازاحوالت با خبر شویم؟
خیلی راحت جواب داد، اگر خبری نشد که سالم هستم اگر هم طوریم شد که حتما به شما خبر می دهند.
هیچ وابستگی به دنیا ومادیات نداشت، دست در جیبش کرد ومقداری پول در آورد نگاهی به من انداخت وگفت: با اینها چه کارکنم ؟ به او گفتم: به این پول ها احتیاج پیدا می کنی. گفت:من که دیگر برنمی گردم چه نیازی به این ها دارم، این حرفها آخرین صحبت های بین من وسعید بود.

سفارش پدر شهید به خواهر شهید
مدتی از رفتنش می گذشت وخبری ازاو نداشتیم خیلی مضطرب ونگران بودم ،خبر شهادت برادرم  در «ذوالفقاریه» آبادان را به پدر وبرادرم داده بودند ولی آنها از من، خواهران ومادرم ، به علت بیماری مادر پنهان می کردند تا اینکه پیکر مطهر او را به کرج آوردند وموضوع آشکار شد ،حس غریبی داشتم ، شهادت سعید را نمی توانستم باور کنم نزد پدر رفتم، از اوضاع متوجه وضعیت پدرم شدم، با او همکلام شدم، در حالیکه گریه مجالش نمی داد با انگشت سبابه به من خاطر نشان می کرد که  « مبادا گریه کنید، دشمن شاد نشود.» گویا بیش از حس داغدار شدن شهادت فرزندش می خواست استواری و پایمردی را به ما یادآوری کند...
گفتم: پدر جان! چه شده ؟ پدر نگاهی به من کرد وگفت: سعید به شهادت رسیده است ودر حالیکه خودش گریه می کرد انگشت سبابه اش را به سمت من گرفت وگفت مبادا گریه کنی به او گفتم پدر جان! پس چرا خودت گریه می کنی؟ پاسخ داد: «آخر من پدر هستم.»
سعید جزء اولین شهدای کرج بود ، در جنگ تن به تن «ذوالفقاریه» آبادان تعدادی از بعثی های عراقی را به درک واصل کرد ودر سومین مرتبه طی یک روز که به نیروی دشمن یورش برد از ناحیه سر مورد اصابت خمپاره قرار گرفت و در تاریخ دهم آبان  59 در حالیکه تازه یک روز از سالگرد تولد بیست سالگی او گذشته بود برای همیشه ما را ترک کرد و به خیل دوستان و همرزمان شهیدش پیوست.     


 گفتگو از فاطمه تاتلاری
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده