سالروز شهادت شهید علی اکبر حیدر آبادیان
چون شب پيش كه روز 14 خرداد بود، شب خواب ديدم، پيش امام حسين هستم، با هم با شمشير دشمنان مزدور عراق را و دشمنان اسلام را شكست داديم، بعد از پيروزى با هم روبوسى كرديم و به هم تبريك گفتيم. مادر و پدر عزيزم همين خواب باعث شد...
شهیدی که رد خواب همرزم امام حسین(ع) بود؛ در روز ولادت امام به شهادت رسید

نوید شاهد البرز: طلوعی ست که غروب ندارد گر چه اهل ظاهر آن را غروبی غم انگیز خوانند.

"شهيد علي اكبر حيدر آباديان در تاریخ هفتم آذر 1360 در شهر تهران در خانواده اي مؤمن و متدین ديده به جهان گشود. روزهای کودکی را در کانون گرم خانواده سپری نمود .وي بعد از گذر سالهای اول در سن 7سالگي جهت كسب علم و دانش قدم به مدرسه گذاشت. تحصيلات ابتدائي را در مدرسه ايران نو واقع در ميدان 73 گذراند. سپس دورة راهنمائي را درمدرسه داريوش واقع در سه راه سمنگان ادامه داد و بعد راهي دبيرستان دانشمند گرديد كه موفق به اخذ ديپلم در رشته فرهنگ و ادب گرديد.

وی اهل عبادت بود و در سن سیزده سالگی اعمال عبادیش را به خوبی به جا می آورد؛ نمازش را بموقع می خواند و ماه رمضان را هم به مهمانی خدا می رفت و سی روز را روزه می گرفت و فروع دين رابه خوبي به جا مي آورد و آنرا نيز به دوستانش مي آموخت.

به هنگام شروع جریانات پیروزی انقلاب، همواره در تظاهرات شركت كرد و اين امر را وظيفه شرعي خود مي دانست. به هنگام تظاهرات بیشتر در قسمت انتظامات کمک می کرد و بيشتر بازوبند انتظامات را مي بست. زماني كه امام به ميهن بازگشتند يكي ازمامورين انتظامي در بهشت زهرا بود. در روز 22 بهمن فعالانه مي كوشيد و پس از پيروزي انقلاب به پاسداري در خيابانها مي پرداخت و هرشب در سنگر بود با پاگرفتن انقلاب و باز شدن مدارس به ادامه تحصيل خود پرداخت و دربين تحصيل هميشه وظيفه خود يعني پاسداري ازدستاورهاي ارزشمند انقلاب رابجا آورد. مدتي در مسجد جامع نارمك پاسدار بود و در راي گيريها نيزدر مسجد خدمت مي كرد و سپس اقدام به برگزاري مجلس عزاداري امام حسين(ع) و زدن هيئت در محل نمود و هميشه در برگزاري جشن نيمه شعبان كوشا بود.

در بهمن ماه 1359 به خدمت نظام وظيفه رفت و دوران تعليماتي را درتهران پادگان 01كادر گذراند. سپس در انتخاب محل خدمت مريوان را انتخاب كرد و در 12 فروردين به مريوان رفت و در همان جا بطور داوطلبي به گروه پاسداران پيوست. او هميشه پاسداران را دوست داشت و به آنها عشق مي ورزيد، به هنگام حمله به تپه قوچ سلطان داوطلب جانفشاني و رفتن روي مين شد ولي خداوند نخواست كه او در آنجا شهيد شود و بعد در حمله به تپه مذكور درصف اول جاي گرفت و آنطور كه دوستانش و يكي از برادران سپاه گفتند: مردانه جنگيد و به آرزويش يعني شهادت در راه خدا دست يافت و به درجه رفیع شهادت رسید و پیکر پاکش در بهشت زهرا تهران به خاک سپرده شد.

فرازی از وصیت نامه شهید

بسم الله الرحمن الرحيم

خدمت پدر و مادر عزيزم سلام عرض مي كنم، اميدوارم كه حالتان خوب باشد و در زير سايه خداوند متعال به خوبى و خوشى زندگى كنيد. مادر جان الان كه اين وصيتنامه را مي نويسم در تپه كانى مرانه واقع در بلندى‌ هاى مريوان هستم.

مادر جان! قرار است به يكى از تپه‌هايى كه در دست دشمن است، حمله كنيم نام آن تپه قوچ سلطان است. انشاء الله هر چه زودتر مزدوران بعثى عراق را نابود كنيم و همان تپه را گورستان بعثيان عراق كنيم.

مادر جان همان طوركه ميدانى پست من ديده بانى است ولى داوطلب شدم، در خط اول جبهه شركت كنم. چون شب پيش كه روز 14 خرداد بود، شب خواب ديدم، پيش امام حسين هستم، با هم با شمشير دشمنان مزدور عراق را و دشمنان اسلام را شكست داديم، بعد از پيروزى با هم روبوسى كرديم و به هم تبريك گفتيم. مادر و پدر عزيزم همين خواب باعث شد، خودم داوطلب شوم و به آرزوى پيشين خود برسم. راستى مادر جان مي دانى كه ما حمله را چه روزى آغاز مي كنيم، روز شانزدهم خرداد كه روز تولد امام حسين است ما حمله مى كنم من يقين دارم كه به آرزوى خود مى‌رسم. مادر جان يادت هست روزى كه مرا از زير قرآن رد كردى به شما چه گفتم؛ دلم ميخواهد باز هم همان حرفها را تكرار كنم. به شما گفتم؛ ديگر از من دست بكشيد چون مال شما نيستم من سرباز امام زمان هستم و مي روم به جنگ كافران تا از دين و قرآن و آب و خاكم دفاع كنم.

من مى‌روم به جبهه تا كافران ضد دين اسلام و قرآن را بكشم و كشته شوم اميدوارم كه اين جان ناقابلم را كه در راه خدا و امام عزيزم هديه كنم. ما سربازان امام زمان راه حسين سومين امام بزرگوارمان را در پيش گرفتيم. من از خدا مى‌خواهم همچون امام حسين شهيد شوم. مادر جان و پدر جان! من از شما مي خواهم. خودتان را براى خبر شهادت من آماده كنيد. وقتى خبر شهادت مرا شنيديد، جشن بگيريد چون پسرتان به آرزوى خود رسيده است.

مادر و پدر جان! دستانتان را به روى آسمان بلند كنيد و بگوييد؛ خدايا اين قربانى را از ما قبول كن، دوست دارم به جاى ناراحتى چهره خوشحال و لبهاى خندانى داشته باشيد. مادر جان! من افتخار مي كنم به تو مادرى كه فرزندى‌ همچون على اكبر در دامانت پرورش داده‌اى و شما اى پدر عزيزم افتخار مي كنم همچنين گل كوچكى را پرورش دادى و در راه خدا خونش در راه اسلام ريخته شد.

مادر و پدر عزيزم و همچنين برادرانم از شما مى خواهم سنگر مرا خالى نگذاريد تا خون در بدن داريد؛ از امام امت رهبر عزيزمان و روحانيت پشتيبانى كنيد اگركسى از انقلاب و از امام امت و روحانيت مبارز حرفى بر عليه آنها بگويد، شما با مشت محكم به دهانشان بزنيد و نگذاريد تفرقه در ميان وحدت مردم پيش بيايد تو تنها خواهر عزيزم از تو مي خواهم در راه اسلام قدم بردارى، اميدوارم كه از سخنان من پيروى كنيد.

قربان همگى شما على‌اكبر

وصيت نامه شهيد على‌اكبر حيدرآباديان


منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده