سالروز شهادت شهید عباس پیغامی نسب
عباس سن وسالش کم بود اما برای خودش در نوجوانی مردی بود. جبهه که می خواست برود قبولش نمی کردند، شناسنامه خواهرش را برده بود اسم خودش را زده بود و کپی گرفته بود ....
نوید شاهد البرز: اوایل شهریور سال 1350 بود که عباس بدنیا آمد. ما از خانواده متوسطی بودیم که پدرش کار می کرد و مخارج زندگیمان را تامین می کرد. عباس با فرزندان دیگرم فرق داشت؛ چون طعم یتیمی را بیش از دیگران حس کرده بود. او چهار سالش بود که پدرش به دیار باقی شتافت و ما را تنها گذاشت. همیشه تمام سعیم را می کردم، که همواره هوای عباس را داشته باشم. او ده سالش بود که من برای امرار معاش خانواده سرکار رفتم. در توانبخشی قدس اول کرج کار می کردم. تلاش می کردم که بچه ها را به سرانجام برسانم. اما همیشه بچه ها جای خالی پدرشان را احساس می کردند و بیشتر از همه عباس بود که از من سوال می کرد؛ پدرم کجاست؟ چرا آن را زير زمين گذاشتيد ؟ من می گفتم: پدرت رفته پيش خدا. تو هر وقت بروي سربازي مي روي، پدرت را مي آوري.

زندگینامه شهید عباس پیغامی از تولد تا شهادت بروایت مادر

تا وقتي كه بزرگ شد، فكر مي كرد. واقعاٌ اگربرود سربازي مي تواند، پدرش را بياورد. مي‌گفت: مامان من غذا زياد مي خورم تا اينكه زود بزرگ شوم و بروم، پدرم را بياورم تا اينكه انقلاب شد، به بسیج رفت و ديگر فهميد كه نمي تواند، پدرش را بياورد و آخرش هم خودش پيش پدرش رفت.

يك دفعه من گوشواره هايم را فروختم و برايش كت و شلوار خريدم. مي گفت: مامان من بزرگ بشوم، مي روم كار مي كنم، گوشواره هاي تو را مي خرم. اما فرصت بزرگ شدن وکارمند شدن به او نرسید . عباس دانش آموز مدرسه بود که در بسیج وسپاه اسم نوشته بود. همیشه وقتش را در مسجد می گذراند. همه نمازهایش را در مسجد می خواند، برای نماز صبحش هم به مسجد می رفت. یک روز که به منزل دختر داییش مهمان بودیم، عجله داشت که برگردد و برای نماز به مسجد محل خودمان برود. همه اوقاتش در مسجد می گذشت.

زیاد مانند کودکان دیگر برای اسباب بازی و چیزهای دیگر گریه نکرد و هر وقت چیزی داشت به دیگران می داد. دلبستگی به دنیا نداشت و همیشه دنبال مسایل معنوی بود که روحش را صیقل دهد.حس ایثار و فداکاریش از کودکی زیاد بود. همیشه برای بقیه از جان گذشته بود. عباس سن وسالش کم بود اما برای خودش در نوجوانی مردی بود. جبهه که می خواست برود قبولش نمی کردند، شناسنامه خواهرش را برده بود اسم خودش را زده بود و کپی گرفته بود و به جبهه رفت.

جبهه كه رفت به مرخصي كه آمد تو مسجد مي ماند، خانه نمي‌آمد. به مرخصي هم كه مي آمد، وقتي مي خواست برود، خانه و زندگي را مثل دسته گل مي كرد. مي گفت: مامان تو سركار مي روي، خسته مي شوي. به من مي گفت: مامان تو يك دقيقه برو خانه خانم رضائي. من از آنجا كه بر می گشتم، مي ديدم همه جا را تميز كرده است. می خواست هر جوری که شده من را خوشحال کند و باری از دوش من بردارد.

من چشمم را که عمل کرده بودم، ايشان از من پرستاري مي كرد، يك روز نشسته بود، سرپله هاگفت: مامان من خواب فرمانده مان را ديدم. گفتم: چرا من را نمي بري؟ گفت: عباس صبر كن. ناراحت نباش. چند وقت ديگر تو را پیش خودم مي برم. فرمانده اش شهيد شده بود كه يك روز ديدم آمد. به من گفت: مامان من تحقيقاتم تمام شود، مي روم جبهه كه فردای آن روز با لباس بسیجی آمد و گفت: من ديگر دارم، مي روم. پنجم مردادشصت وشش بود که به جبهه رفت.

بعد به من گفت: مامان اگر تحقيقات من تمام شد به من تلگراف بزن تا من بيايم. همسايه مان تو سپاه بود، آمد گفت: آمنه خانم تحقيقات عباس تمام شده، ولي نمي خواهد زنگ بزني. براي اينكه او بايد 6 ماه در جبهه بماند. بگذار آن شش ماه تمام شود و بعد خودش بيايد. ديگر نه من تلگراف فرستادم نه او براي ما نامه فرستاد. من يك شب خواب ديدم با لباس سپاه آمد و دستش را گذاشته به كمرش، من گفتم: عباس آمدي؟ گفت: آره مامان كه از خواب بيدار شدم، ديدم هيچ خبري نيست.

شب قبل از اینکه خبر شهادتش را به من بدهند، من داشتم براي عروس بزرگم سيسموني درست مي كردم و لباس نوزادی مي دوختم. به فکر عباس بودم و همش به دخترم می گفتم: نگران عباسم و ازش چند وقته خبر ندارم . نکنه اتفاقی برایش بیفته . كمكم كن تا زود تمام شود بعد دخترم گفت: مامان اين حرفها چيه كه ميزني. شبش هم كه حمله را در اعلام کردند، تو آشپز خانه قند مي شكستم، يك دفعه دخترم گفت: آخ مامان كمرم شكست. گفتم: چيه دخترم. گفت: مامان بخدا كمرم شكست، يكدفعه انگار يك چيزي از توي قلب من زمین افتاد. بعد از 20 دقيقه انگار تو قلب من نوري ايجاد شد. آن شب را با نگرانی به سر بردم.


فردای آن روز، برای انجام کاری بیرون رفته بودم. ديدم سه تا شهيد دارند، مي برند. نمی دانم چرا دنبال آنها می رفتم. من خودم می رفتم یا آنها مرا با خود می کشاندند.به خودم آمدم دیدم تا میدان شهدا دنبال اینها رفته ام . گفتم : اگر عباس با اینها بود به من از قبل خبر می دادند، برگشتم به خانه مان که رسیدم، همسايه‌مان را ديدم، بعد هم كوچه شلوغ است... كه آنجا گفتم چي شده؟ گفتند: هيچي عباس زخمي شده كه رفتم خانه ديدم. بله همه خانه ما جمع شدند. آنجا فهميدم كه عباس شهيد شده، عباس من بالاخره کار خود را کرده بود ودر زندگی کوتاه خودش صفحه بزرگی از جوانمردی وایثار رقم زده بود. تشییع پیکرش را انجام دادیم و در امامزاده محمد کرج به خاک سپردیم.

"شهید عباس پیغامی نسب" در تاریخ ششم اردیبهشت 1367 در منطقه عملیاتی ماووت در اثر اصابت ترکش به بدن به شهادت رسید و به سوی احدیت به پرواز در آمد.

راوی : آمنه پيكري ـ مادرشهيد

زندگینامه شهید عباس پیغامی از تولد تا شهادت بروایت مادر

منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری

برچسب ها
غیر قابل انتشار : ۰
در انتظار بررسی : ۱
انتشار یافته: ۱
عباس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۱۵ - ۱۳۹۷/۰۴/۰۲
0
0
خیلی خاطره ی تکان دهنده ای بود شهید عباس پیغامی نسب عموی بنده بود و نام گرانقدر ایشان را روی بنده نامگذاری کردند و خیلی خوشحالم که این سعادت شامل حالم شد
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده