زندگی نامه معلم شهید یعقوب زرنانی از زبان برادرجانبازش
گفتم كه ديگر ما داريم مي رويم از يك خانه ما 3 نفر داريم كه به منطقه رفته چون آن موقع من عضو سپاه بودم ، گفتم لازم نيست شما برويد، معافيت داري، چشمهايت خوب نمي بيند، ما مي رويم. گفت: نه امام گفته هر كس كه مي تواند، واجب است كه برود...

نوید شاهد البرز: گاهي اوقات شايستگي انسان ها تنها در بودنشان مشخص نمي شود، بلکه چگونه آمدن و چگونه بودن و چگونه رفتن آنها، نشان از بندگي و بالندگي شان دارد. افرادي به دنيا مي آيند که علاوه بر گذراندن زندگي به بهترين و قشنگ ترين صورت ممکن، زيبا و تحسين برانگيز! گاهي هم اعجاب انگيز! رخت از جهان مي بندند و در ادبيات ديني و ملي ما شهيد نام مي گيرند. شهدايي که وقتي ورق ورق زندگي شان را مي خواني، وقتي تصوير منش و کردارشان را در ذهنت متصور مي شوي، وقتي واژه واژه قصد مي کني برايشان بنويسي؛ متوجه کرامت و عزت خدايي شان مي شوي. به راستي آنها جايگاهي به عظمت انسان و مقامي به شرافت خليفة اللهي دارند. جايگاهي که شايد قلم در توصيف و تشريح آن کلک زبان بريده اي باشد که هرگز رسا و شيوا نتواند از عهده وظيفه اش برآيد. مقامي که تاجي الهي است براي اشرف مخلوقات بودنشان. حال اگر اين شهيد، معلمي نیز باشد.

امام گفته هر کس می تواند واجب است برود


من "يوسف زرناني" برادر "شهيد يعقوب زرناني" هستم، شهید یعقوب زرنانی در تاریخ بیست وهشت فروردین 1344 در تهران متولد شد.پدر ومادرمان ما را مومن و معتقد به دین اسلام تربیت کردند. وی دوران کودکی خویش را در اغوش گرم خانواده سپری نمود تا اینکه به سن 7 سالگی رسید و جهت آموختن علم و دانش وارد مدرسه شد و تحصیلات خود را تا پایان متوسطه در همان محل سکونت خود به اتمام رسانید و موفق به اخذ مدرک دیپلم در رشته علوم انسانی گردید و بعد وارد اموزش و پرورش شد و به عنوان نیروی قراردادی به شغل معلمی پرداخت و بعد از چند سال خدمت در آموزش و پرورش با شروع جنگ تحمیلی ایشان نیز همپای دیگر جوانان غیور این مرز و بوم لحظه ای نتوانست ارام بنشیند، با اموزشهای گوناگون از طریق بسیج به جبهه های جنگ حق علیه باطل شتافت تا اینکه بعد از چند ماه سرانجام در تاریخ بیست و سوم فروردین 1366  در عملیات کربلای 8 در محل شلمچه بر اثر اصابت ترکش مزدوران بعثی به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

خاطراتي كه از ايشان دارم، ايشان جوان زحمت كش بود هر طوري كه مي توانست به مردم كمك مي كرد. حتي مي رفت به بعضي ها كه مي خواستند خانه اي درست كنند، كمك مي كرد و براي آنها كه وضع مالي خوبي نداشتند، ميرفت براي آنها كار مي كرد. به صورت كارگري و بنايي بعد از يك مدت هم رفت آموزش و پرورش ايشان معلم بود با اينكه معافيت پزشكي داشت، مي رفت بسيج شركت مي كرد و جهبه مي رفت بعد از چند جلسه جبهه رفتن و آمدن تا اينكه در فروردين 1366 خبر شهادتش را براي ما آوردند. نحوه شهادتش آنطور كه بر ما آوردند گفتند اين بود كه پشت يك كاميون سوخت رسانی بودند در حال آر پي جي زدن که يك آر پي جي از سمت دشمن مي آيد و اصابت مي كند به همان كاميون سوخته و بعد منفجر مي شود و تركشها به ايشان اصابت مي كند دوستش زخمي مي شود و ايشان به شهادت می رسند.

آن اوائل زیاد خوابش را مي ديدم ولي الان نه چون خودم هم يك مقدار آلودگي شيميائي دارم؛ يك مقدار از نظر اعصاب ناراحتي دارم الان اين صبحتها را كه كردم خيلي فكر كردم تا به ذهنم آمده حقيقت ذهنم ياري نمي كند تا همه را تعريف كنم . من خودم نيز منطقه بودم، زمانيكه ايشان جنوب بودند من در كردستان بودم برادر ديگرم نيز سمت كردستان بود و يكي ديگر در جنوب يعني نزديك شلمچه بود ايشان عيدمرخصی آمده بود، كه من هم مرخصي بودم. گفتم كه ديگر ما داريم مي رويم از يك خانه ما 3 نفر داريم كه به منطقه رفته چون آن موقع من عضو سپاه بودم ، گفتم لازم نيست شما برويد، معافيت داري، چشمهايت خوب نمي بيند، ما مي رويم. گفت: نه امام گفته هر كس كه مي تواند، واجب است كه برود، من بايد بروم. هر كاري كرديم كه او را منصرف كنيم كه نرود، قسمت اين بود كه برود و به شهادت برسد. خيلي به امام علاقه داشت و به جمهوري اسلامي علاقه داشت. خيلي مظلوم بود. تو بچه هاي ما از همه مظلومتر بود. خيلي ساده و بي ريا بود. حتي اگر يكي مي آمد و به دروغ مي گفت: من وضع مالي ام خوب نيست اگر شده مي رفت از چند نفر قرض مي كرد، مي داد به آن طرف، چون دوران انقلاب خيلي فعاليت مي كرد. خواهرهايم بيشتر خوابش را مي بينند كه خوشحال است و هميشه مي گويد: نگران من نباشيد من جايم خوب است .


منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده